حضرت مسلم(ع)

 

گر سر ما به قدوم‌ تو دوان‌ خواهد شد

دوش‌ ما راحت‌ از این‌ بار گران‌ خواهد شد

از خدا خواسته‌ام‌ ذبح‌ منای‌ تو شوم

زده‌ام‌ فالی‌ و امروز همان‌ خواهد شد

قسمتم‌ نیست‌ که‌ نوشم‌ قدحی‌ آب‌ روان‌

عید قربان‌ من‌ اکنون‌ رمضان‌ خواهد شد

به‌ دو ابروی‌ تو سوگند که‌ در مکه‌ بمان‌

ورنه‌ هر قبله‌نما رقص‌ کنان‌ خواهد شد

بر سر دار الاماره‌ جگرم‌ می‌سوزد

که‌ جگر گوشه ی‌ زهرا به‌ سنان‌ خواهد شد

سنگ‌ بر روی‌ هلال‌ تو نمایند حلال‌

سر تو بر سر دروازه‌ نشان‌ خواهد شد

چون‌ سر نی‌ سر گیسوی‌ تو بی‌ تاب‌ شود

"نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد"

زینب‌ خسته‌ هراسان‌ سکینه‌ بشود

"چشم‌ نرگس‌ به‌ شقایق‌ نگران‌ خواهد شد"

روزی‌ آید که‌ کشی‌ تیر برون‌ از دل‌ خویش

قامت‌ زینب‌ از این‌ غصه‌ کمان‌ خواهد شد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:35 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

حضرت مسلم(ع)

 

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین

 تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

 آیینه صداقت قلب تمام شهر

 مجروح تازیانه زنگار شد حسین

 دیدم که دست بیعتشان بین آستین

 با سحر سکه های طلا مار شد حسین

در سبزه ها به جای طراوت تنفر است

 هر بره ای که خورد از آن هار شد حسین

 این جا برای کشتن تان نقشه می کشند

 زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

 مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

 اما به کل کوفه بدهکار شد حسین

 حتی به جسم بی سر من سنگ می زنند

 مسلم به جرم عشق تو بردار شد حسین

  راس بریده ام سر یک میخ آهنین

سرگرمی جماعت بازار شد حسین

 دیدم بر اُشتران سپاه حرامیان

 چندین هزار نیزه فقط بار شد حسین

 سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

 قدر سپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سر من و تو و اکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

 راه اسیر کردن اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموار شد حسین


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:34 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت الاسلام والمسلمین رضا جعفری

حضرت مسلم(ع)

 

دل من بر سر این دار صفایی دارد

وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد

خانه ی پیرزنی خلوت زاویه من

هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد

شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا

مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد

پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین

شیشه از بام که افتاد صدایی دارد

پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن

تا بدانند که این کشته خدایی دارد

هم سرم بی بدن و هم بدنم بی کفن است

حالم از قسمت آینده نمایی دارد

در سر بی بدنم هست هزاران نکته

سورهٔ ما نیز بسم الله و بایی دارد

دید خورشید که در بردن این نامه شدم

دست بر دامن هر ذره که پایی دارد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:33 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد امین سبکیار

حضرت مسلم(ع)

 

داغ نشسته بر جگرم را شماره نیست

شب هم شبیه چشم ترم پر ستاره نیست

خورشید من! به سبزی عمامه ات قسم

این جا هوا گرفته و اصلاً بهاره نیست

آقا بمان و حج خودت را تمام کن

چشمی به خیر مقدم تو در نظاره نیست

پای پیاده در دل هر کوچه دیده ام

حتی برای یاری تو یک سواره نیست

گیرم که شب سحر شود اما چه فایده

عمری برای نامه نوشتن دوباره نیست

حالا به پایِ دارم و دستم به دامنت

تنها حلال کن که دگر راه چاره نیست

حتماً سری به سر در دروازه ها بزن

دیدی اگر سرم سر دارالعماره نیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:33 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم(ع)

 

خورشید کرده ره گم در کوچه های کوفه

پا جای پای ماه است در جای جای کوفه

از بس به نای مسلم آوای واحسیناست

بوی حسین آمد از کربلای کوفه

اشک یتیم ریزد آه غریب خیزد

بر هر دو این دل شب گرید فضای کوفه

ای در کنار کعبه گردیده کربلایی

مسلم دهد سلامت از نینوای کوفه

مهمان غریب و خسته، درها تمام بسته

از آن جفای کوفی، از این وفای کوفه

گفتم به کوفه آیی، ای وای اگر بیایی

زینب اسیر گردد در کوچه های کوفه

آیینه وجودم گردید لاله باران

بارید بر سر من سنگ جفای کوفه

شمشیر و سنگ چیدند در سفره بهر مهمان

دارست بام و کوچه مهمان سرای کوفه

وقتی علی در این شهر از من غریب تر بود

ای کاش می شد از بن ویران بنای کوفه

ای شهریار عالم کوفه میا که ترسم

بر نی سرت بخواند قرآن برای کوفه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:32 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم نعمتی

مسلم بن عقیل

 

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه

در شب عید خضابی بکنم مستحب است

بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه!

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم

کرده بر پا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط  راه افتد

وای آن هم وسط راه چه جایی کوفه!

نگذارم که شود حج تو بی قربانی

بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش

می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تا دیر نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کمان دار دهد قدر و بهایی کوفه

هر که قب قب بزند جایزه اش بیشتر است

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوفه

شرط بستند سر چشم علمدار حرم

صحبت ضرب عمود است به جایی کوفه

زیر  چادر گره مقنعه را محکم  کن

که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

آخرین توصیه ام بر تو نه بر این شهر است

گر چه بر وعده تو نیست وفایی کوفه

میهمانان تو ناموس رسول الله اند

معجر دخترکی را نگشایی کوفه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:31 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید رجبی

مسلم بن عقیل

 

سر سودایی من برسر دار است حسین

آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

من پرستوی توام بال و پرم بشکسته

به گمانم که مرا آخر کار است حسین

هر چه گشتم احدی در به رویم باز نکرد

گویی امدادگری خفت و خوار است حسین

بر غزالان حرم رحم نما و برگرد

فصل این شهر فقط فصل شکار است حسین

دست بسته دل شکسته وسط مردم شهر

قاصدک در قفس خرمن خار است حسین

چه بگویم ز جفا کاری این مردم پست

که پذیرائیشان شعله نار است حسین

گوئیا عاقبت کار تو را می بینم

سر شش ماه تو نیزه سوار است حسین

تیر در چنگ کمان است ولی در هوس

چشم آب آور تو لحظه شمار است حسین


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:31 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حمید رمی

مسلم بن عقیل

 

دردی به دل دارم ولی درد آشنا نیست

حرف وفاداری است امّا با وفا نیست

 در کوچه ها ﭘﯿﭽﯿﺪه رنگ و  بوی غربت

 جز طوعه در این شهر با من هم نوا نیست

 هم چون علی من نیز در کوفه غریبم

 در قلب من جز مهر و عشق مرتضی نیست

 ارزان ترین کالا شده شمشیر و نیزه

 انگار کوفه جز به قتل تو رضا نیست

 بر روی دیوار غریبی سر نهادم

 زیرا همه بیگانه اند و آشنا نیست

 با نائب تو این چنین کردند، مولا

 کوفه میا، کارش به جز ظلم و جفا نیست

 دیروز این مردم همه تکبیر گویان

 امروز حتی یک نفر هم هم صدا نیست

 اول فداییِّ تو در کرب و بلایم

 هر چند قربان گاه من در کربلا نیست

 تا می توانی با خودت معجر بیاور

 این جا جوان مردی، مسلمانی، حیا نیست

 از بام هاشان بر سَرَم  آتش نشاندند

با خواهرت برگو امان در کوچه ها نیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:30 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم بن عقیل

 

شـــب هم چو قلــب مردم ایـن جا ســیاه نیـست

 

حال ســفیر بی کـس تــو رو بـــه راه نـــیست

 

جـــز مـــکــر از اهـــالی این جا نــدیــــده ام

 

دیــوار هــم سفیر تــو را تــکــیه گـاه نیــست

 

آوارگــی مـــن بـــه تـــماشـــا کشـــیده اســت

 

در ایـــن دیار بهـــر غــریــبان پنــاه نـیــست

 

تـــرسم بود کـــه ســاقی تان را نــظر زنــنـد

 

چشـــــمی برای دیـــدن رخـــسار مــاه نیست

 

این قدر گویمت که در این شهر خون پرست

 

مــُـثــــله نـــمودن تـــن کشـــته گـــناه نـیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:29 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد عظیمی

مسلم بن عقیل(ع)

 

چون میسر نشوم فرصت دیدار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و ز دستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که صیاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ور نه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده ی پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پائیز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سرِ دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی این جا

آب هم نیست در این شهر طرف دار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگ ها دیده به راهند به دیدار شما


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:29 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 143 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید