ببین گرفته صدای من از صدا زدنت 

مگر به نیزه چه گفتی که بی هوا زدنت 

تمام خاطرم از سفر فقط این است 

تمام راه به پیش نگاه ما زدنت 

هنوز صدای ناله ی طفلت نرفته از یادم 

که گفت با نفس آخرش چرا زدنت 

هنوز پیش نگاه من است چون کابوس 

به زیر دشنه و سر نیزه دست و پا زدنت 

مهدی محمدی 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:16 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شکسته بال ترینم ، کبود می آیم 

من از محله ی قوم یحود می آیم 

از آن دیار که من را به هم نشان دادن 

به دست های یتیمت دو تکه نان دادن 

از آن دیار که بوی طعام می پیچید 

از آن دیار که طفلت گرسنه می خوابید 

کسی که سنگ به اطفال بی پدر می زد 

به پیش چشم علمدار بیشتر می زد 

از آن دیار که چشمان خیره سر دارد 

به دختران اسیر آمده نظر دارد 

از آن سفر که اگر کودکی به جا می ماند 

تمام طول سفر زیر دست و پا می ماند 

به کودکی که یتیم است خنده سر دادند 

به او به جای عروسک سر پدر دادند 

به جای آن همه گل با گلاب آمده ام 

من از جسارت بزم شراب آمده ام 

از آن دیار که آتش به استخوان می زد 

به روی زخم لبان تو خیزران میزد 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:16 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مظهر صبر خدای حی داور زینبم! 
یادگار حیدر و زهرای اطهر زینبم! 
فتح کردی شام را سنگر به سنگر زینبم! 
آمدی همچون علی از فتح خیبر زینبم! 
گرچه آهی نیست از آه تو ظالم سوزتر 
بازگشتی از همه سردارها پیروزتر 
**** 
باغبان از بهر گل‌هایت گلاب آورده‌ام 
بحر بحر از چشم گریان بر تو آب آورده‌ام 
روی نیلی گیسوی از خون خضاب آورده‌ام 
پرچم پیروزی از شـام خـراب آورده‌ام 
آه دل را آتش فریـاد کـردم یـا حسین
شام ویران را حسین‌آباد کردم یا حسین
****
خواهرم در این سفر فریاد عاشورا شدی 
یاس بـاغ وحی من نیلوفر صحرا شدی 
با کبودی رخت مهرِ جهان‌آرا شدی 
هر چه می‌بینم شبیهِ مادرم زهرا شدی 
بارها جان دادی اما زنده‌تر گشتی بیا 
دست بسته رفتی و پیروز برگشتی بیا 
**** 
من خدا را آیت فتح و ظفر بودم حسین
با سرت تا شام ویران هم‌سفر بودم حسین
بر دل دشمن ز خنجر تیزتر بودم حسین
دختران بـی‌پناهت را سپـر بودم حسین
بس که آمد کعب نی از چار جانب بر تنم 
گشت سر تا پا تنم نیلی‌تر از پیراهنم 
**** 
زینبـم، پیـروز میـدان بـلا دیدم تو را 
فـاتح روز نبـردِ ابتـلا دیـدم تـو را 
لحظه لحظه قهرمان کربلا دیــدم تو را 
خوانده‌ام قرآن و در طشت طلا دیدم تو را 
تو نگه کردی و دشمن چوب می‌زد بر لبم 
بـر نگاهِ درد خیزت گریـه کـردم زینبم 
**** 
در کنار طشت چندین طایر افسرده بود 
هم لب تو، هم دل مجروح من آزرده بود 
کاش چوب آن ستمگر بر لب من خورده بود 
کاش پای صوت قرآن تو زینب مرده بود 
من كه صبرم غمت برجان خريدم یا حسین
در کنـار طشت پیـراهن دریدم یا حسین
**** 
خواهرم آن شب که در ویرانه مهمانت شدم 
بـا سـر ببْریـده‌ام شمـع شبستـانت شـدم 
شستشو از گرد ره با اشک چشمانت شدم 
چشم خود بستم، خجل از چشم گریانت شدم 
دخترم پرپر زد و جان داد دیدم خواهرم 
زد نفس تا از نفس افتاد دیدم خواهرم 
یا اخا آن شب تو کردی با سر خود یاری‌ام 
ورنه می‌شد سیل خون در دیده اشک جاری‌ام 
مـاند چون بغض گلـو در سینه آه و زاری‌ام 
کاش می‌مردم من آن شب زین امانت داری‌ام 
دختر مظلومه‌ات با دست زینب دفن شد 
حیف او هم مثل زهرا مادرت شب دفن شد 
**** 
جان خواهر من سر نی سایه‌بانت می‌شدم 
نیمـه‌های شب چـراغ کـاروانت می‌شدم 
بـا اشـارت‌های چشمم، ساربانت می‌شدم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:16 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به مناسبت اربعین حسینی ع

چهل روزه حسینم را ندیدم

گل بوسه ز رگهایش نچیدم

همینجا من به اشک و آه و زاری

ز تل تا مقتل یارم دویدم

 

دویدم سوی مقتل مو پریشان

 

به وقت سر بریدن من رسیدم

چهل روزه که بعد مرگ عشقم

به جز درد و الم چیزی ندیدم

برای جسم صد چاک تو از شام

یه دونه پیرهن تازه خریدم

زدن آتش به دامان گل یاس

ببین پزمرده شد باغ امیدم

پرستویم که با صد آه و زاری

به بام پیکر نازت پریدم

ز جا برخیز و با دست لطیفت

دمی شانه بزن موی سپیدم

به کعب و تازیانه کردم عادت

ببین چون مادرم من قدخمیدم

خودت بودی و دیدی ای برادر

برا رأس به نی جامه دریدم

میان ازدحام کوفه بودم

کی میدونه تو کوفه چی کشیدم

 پس از ظهر فجیع روز عاشور

ز شادی های دنیا دل بریدم

سروده: جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:15 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بوی کربلا

بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد 
دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد 
دلش چون کربلا کوی حسین است و نمی‏داند 
که همچون دوردستان آروزی کربلا دارد 
به یاد کاروان اربعینی با گریه می‏گوید 
به هر جا هست زینب رو به سوی کربلا دارد 
اگر چه برده از این سر زمین آخر دلی پرخون 
ولی دلبستگی از جان به کوی کربلا دارد 
به یاد آن لب تشنه هنوز این عاشق خسته 
به کف جامی‏لبالب از سبوی کربلا دارد 
اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش 

همی بوسیم خاکی را که بوی کربلا دارد... (عبدالعلی نگارنده)

راسخون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:15 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قصه عشق

آنچه درسوگ تو ای پاک‏تر از پاک گذشت 
نتوان گفت که هر لحظه، چه غمناک گذشت 
چشم تاریخ در آن حادثه تلخ چه دید 
که زمان مویه کنان از گذر خاک گذشت 
سرخوشید بر آن نیزه خونین می‏گفت 
که چه‏ها بر سر آن پیکر صد چاک گذشت 
جلوه روح خدا در افق خون تو دید 
آنکه با پای دل از قبله ادراک گذشت 
مرگ هرگز به حریم حرمت راه نیافت 
هر کجا دید نشانی ز تو چالاک گذشت 
حرّ آزاده شد از چشمه مهرت سیراب 
که به میدان عطش پاک شد و پاک گذشت 
آب شرمنده ایثار علمدار تو شد 
که چرا تشنه از او این همه بی‏باک گذشت 
بر تو بستند اگر آب، سواران عرب 
دشت دریا شد و آب از سر افلاک گذشت 
با حدیثی که ملائک ز ازل آوردند 

سخن از قصه عشق تو زلولاک گذشت (نصراللّه‏ مردانی)

راسخون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:15 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شیون در کربل

اربعین آمد و اشگم ز بصر می‏آید 
گوییا زینب محزون ز سفر می‏آید 
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست 

کز اسیران ره شام خبر می‏آید (صامت بروجردی)

راسخون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:15 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاروان اربعین

آنچه از من خواستی با کاروان آورده‏ام 
یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‏ام 
از در و دیوار عالم فتنه می‏بارید و من 
بی‏پناهان را بدین دارالامان آورده‏ام 
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کاروان را تا بدین‏جا با فغان آورده‏ام 
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم 
یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده‏ام 
قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش‏تر است 
چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده‏ام 
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود
از برایت دامنی اشک روان آورده‏ام 
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم
یک نیستان ناله و آه و فغان آورده‏ام 
تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو 
در کف خود از برایت نقد جان آورده‏ام 
تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد
گوشه‏ای از درد دل را بر زبان آورده‏ام 

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

راسخون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:14 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دل غمین

ما را که غیر داغ غمت برجبین نبود 
نگذشت لحظه‏یی که دل ما غمین نبود 
هرچند آسمان به صبوری چو ما ندید 
ما را غمی نبود که اندر کمین نبود 
راهی اگر نداشت به آزادی و امید 
رنج اسارت، این همه شورآفرین نبود 
ای آفتاب محمل زینب کسی چو من 
از خرمن زیارت تو خوشه چین نبود 
تقدیر با سر تو مرا همسفر نبود 
در این سفر، مقدّر من غیر ازین نبود 
گر از نگاه گرم تو آتش نمی‏گرفت 
در شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود 
در حیرتم که بی تو چرا زنده‏ام 
عهدی که با تو بستم از اول، چنین نبود 
ده روزه فراق تو عمری به ما گذشت
یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود 

محمدجواد غفورزاده (شفق)

راسخون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:14 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خورشید هامون

ساربانا ز اشتران بگشای بار 
لحظه‏ای ما را به حال خود گذار 
اینکه بینی سرزمین کربلاست 
خاک او آغشته با خون خداست 
در حریم قدسی صحرای دوست 
بشنو این گلبانگ، این آوای اوست 
نی نوا، در نینوای راستین 
مویه‏ها دارد ز نای اربعین 
ناله آتش بال در پرواز بین 
همطراز آه گردون تا زمین 
اشک می‏ریزد ز چشم کائنات
در عزای تشنه کامان فرات 
آن بلا جویان که تا بزم حضور
راه پیمودند با سامان نور 
رایت توحید از اینان پایدار 
ماند و می‏ماند به دور روزگار 
گر فرات اینجا چو دریا خون گریست 

نی عجب، خورشید برهامون گریست (مشفق کاشانی)

راسخون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396  | 09:14 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 574 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید