حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بابا نبودی بعد تو بال و پرم ریخت

آتش گرفتم سوختم برگ و برم ریخت

بابای خوبم تا تو بودی خیمه هم بود

تا چشم بستی دشمنت سوی حرم ریخت

عمه صدا می زد همه بیرون بیایید

جا ماندم و آتش به روی چادرم ریخت

بابا، عمو، داداش، عموزاده، کجایید؟

مشتی حسود بد دهن دور و برم ریخت

چشمم، سرم، دستم، کف پاها و پهلوم ...

بابا سپاهِ درد روی پیکرم ریخت

موهای من بابا یکی هست و یکی نیست

ازبس که دست و سنگ و آتش بر سرم ریخت

هم گوشواره هم النگوی مرا برد

میخواست معجر را برد موی مرا برد

با سر رسیدی پس چرا پیکر نداری؟

تو هم که جای سالمی در سر نداری!

این موی آشفته چرا شانه نخورده؟

بابا بمیرم من مگر دختر نداری؟

مثل خودم خیلی مصیبت ها کشیدی

اما تو مَردی و غم معجر نداری

قرآن نخوان بر روی نیزه، می زنندت

بنشین به زانویم اگر منبر نداری

هربارکه رفتی سفر چیزی خریدی

بابا از آن سوغات ها دیگر نداری؟

داود رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 01:06 ب.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

دوباره پر زده سویت دل کبوتری ام

دوباره سر زده ای تو به خواب آخری ام

خیال روی تو را با بهشت عوض نکنم

مرو به خواب کسی این منم که مشتری ام

به دختری که نکرد اعتنا به من گفتم

مرا که دختر عشقم مگیر سرسری ام

سرور سینۀ من دیدن سر باباست

به پای نیزه نشستن کمال سروری ام

هزار مرتبه خواندم دعا بیایی تو

کنون که آمده ای باز هم نمی بری ام؟

ای آفتاب دل فاطمه نگاهم کن

ببین که صورت من گشته رنگ روسری ام

قدی خمیده و خیری ندیدن از مردم

کبودی تن من گشته ارث مادری ام

به پیش چشم ترم چوب بر لبت می خورد

ببین پدر که شکسته غرور حیدری ام

برای اهل خرابه پدر اذان گفتم

صدا زدم که بدانید علی اکبری ام

***

مجتبی شکریان همدانی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 01:05 ب.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

امشب که محفلم ز حضورت منّور است

روی منّــور تو مـرا مهـر انـور است

ای باغبان که سر زده ای با سرت به من

از عطر تو خـرابه بهشتی معطّـر است

من تشنۀ وصال تو بودم ، خـدا گـواست

دیدار چهـرۀ تو مـرا آب کـوثر است

در آیه های مصحف روی تو خـوانده ام

زخم سرت ز داغ دل من فزونتر است

بر چهـره و محـاسن غـرقـه به خـون تو

هم خون اکبر تو و هم خون اصغر است

ای داده بوسـه بر لب تو مصطفی، چـرا

روی لبت نشـانه ز چوب ستمگر است

روی کبـود مـادر خـود را که دیده ای

روی کبـود دختـر تو مثل مادر است

اشکم وضـو و قبلـه تـو و مُهـر من لبت

وقت نمــاز آخــر والله و اکبـر است

کـردم سجـود و نیست قیـامی پس از سجود

هنگام رفتن است و نفس های آخراست

با اشک خود سرود «وفائی» که ای حسین

از مـاتم رقیّــه دلم درد پـــرور است


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 01:05 ب.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

مرا دشمن به قصد کُشت می زد

به جسم کوچک من مُشت می زد

هرآن گه پایم از ره خسته می شد

مرا با نیزه ای از پُشت می زد

***

توئی ماه من و من چون ستاره

غمم گشته پدرجان بی شماره

اگر روی کبودم را تو دیدی

مکن دیگر نظر بر گوش پاره

***

بیا بشنو پدرجان صحبتم را

غم تو بُرده از کف طاقتم را

دو چشم خویش را یک لحظه وا کن

ببین سیلی چه کرده صورتم را

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 01:04 ب.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

وه که امشب دامن جانان به دست آورده ام

دامنش را در شب هجران به دست آورده ام

آنچه می جستم به دشت و کوه و صحرا روزها

نیمه شب در گوشۀ ویران به دست آورده ام

گرچه طفلم دل زدم مردانه بر دریای غم

 عاقبت این گوهر تابان به دست آورده ام

کلبۀ ویران کجا و موکب بابم حسین

 دولت وصلش عجب آسان به دست آورده ام

دست از جان شسته ام با دیدن روی پدر

 جان چه باشد، زآنکه به از جان به دست آورده ام

آنچه را دیگر نمی گشتی میّسر بهر ما

 من به سوز سینه نالان به دست آورده ام

تا گرفتم افتخار خدمت آل علی

ای "مؤید" این همه عنوان به دست آورده ام

هر زمان بخشند لطف دیگری بر طبع من

 چون رضای خاطر ایشان به دست آورده ام

 

سید رضا مؤید


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 01:04 ب.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

خاکی تمام چادر او ... مثل زهرا

گشته سفید و سوخته مو ... مثل زهرا

با هر نفس کل تنش پر می شد از درد

دستی به سر، دستی به پهلو ... مثل زهرا

سیلی تمام صورت او را بهم زد

پاره شده گوش و دو ابرو ... مثل زهرا

باید کسی دست تو را حتما بگیرد ...

دیگر دو چشمت گشته کم سو ... مثل زهرا

سیلی به جرم عشق حیدر می خورد او

افتاده گیر مرد بد خو ... مثل زهرا

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 6 اسفند 1395  | 01:03 ب.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گویا به سر رسیده غم انتظــارها

از راه آمده است نگــارِ نگـــارها

بابا خوش آمدی، قدمت روی چشم من

چشمی که خون شده ز غم روزگارها

این گیسوان مختصرم فرش راه تو

باقیش مانده است میان شرارها

پاهای کوچکم پر آلاله ها شده

بس که دویده ام پی تان در فرارها

گفتی مرا دوباره بغل می کنی، ولی

دستت کجاست، آه چه شد آن قرارها

محو سر تو بودم و خوردم زمین پدر

یک مرتبه، دو مرتبه... نه، بلکه بارها

خسته شدم پدر، نفسم بند آمده

از بس که پا به پا شده ام با سوارها

ناز مرا بخر که دلم سخت رنجه است

از چشم های خیرۀ این برده دارها

صوت خفیف ودست نحیف و تنی ضعیف

مانده برای دخترتــــان یادگــارها

بال و پر و سر و کمرم را شکسته اند

مکسوره ای شدم من از این انکسارها

مانند مـــادر تو شهید ولایتـــم

در زیر تازیــانه و بین فشـــارها

با گریه ام بساط ستم را به هم زدم

آورده ام بـرای شما افتخـــارها

مصطفی هاشمی نسب


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 اسفند 1395  | 11:53 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

عمه جان مثل پدر بود، خیالت راحت

پشت ما وقت خطر بود، خیالت راحت

خطبه می خواند به جان همه آتش می زد

عمه ام اهل شرر بود، خیالت راحت

یک تنه حیدر و عباس و علی اکبر بود

غیرت الله دگر بود، خیالت راحت

زندگی همه را قامت او داد نجات

همه جا عمه سپر بود، خیالت راحت

مجلس روضه ما لحظه ای تعطیل نشد

چایی روضه ما دیده تر بود، خیالت راحت

در خرابه خبری نیست ز نان و نمکی

شام ما خون جگر بود، خیالت راحت

جای معجر وسط کوچه ی نامحرم ها

آستین پاره به سر بود، خیالت راحت

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 اسفند 1395  | 11:52 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر

گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر

در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها

هر قدر از پشت سر ، از روبرویم بیشتر

هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار

آن سیاهی باز می آمد ، به سویم بیشتر

هر چه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم

هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر

من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه

ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر

بعد از آن روزی که من از قافله جا ماندم

عمه  دقت می کند هر شب به مویم بیشتر

 

مهدی رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 اسفند 1395  | 11:52 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

اشک هایم را چرا طفلان تماشا می کنید

من پدر دارم چرا با خنده حاشا می کنید

تا کنارم بود بابا ، چهره ام نیلی نبود

ازچه رخسار کبودم را تماشا می کنید

گرکه جای تازیانه بر تنم را بنگرید

غرق غم گردید و یاد از رنج زهرا می کنید

جای آن که مرهمی بر زخم پای من نهید

شور و غوغایی میان خویش بر پا می کنید

آگه از حال دل افسردۀ ما نیستید

ورنه چون ابر بهاری  گریه بر ما می کنید

گر شوید آگه چه ها بر روز ما آورده اند

شام خود را از غم ما شام یلدا می کنید

دیر خواهد بود بهر دیدنم فردا دگر

پیش خود حرف مرا وقتی که معنا می کنید

خامۀ اشک "وفایی" در دل شب می نوشت

نامه ام را اهلبیت نور امضا می کنید؟

 

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 اسفند 1395  | 11:50 ق.ظ | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 179 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید